kamran
رفتنت آنقدر ها هم که فکر می کنی فاجعه نیست !! من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم ...
kamran
تا آخر عمرت هم اگه تنها موندی مهم نیست !!! فقط نذار به جایی برسی که تو آغوش کسی با یاد کس دیگه ای بخوابی
kamran
تو آن چنان نجیبی که صحرا نمی شود! از شرم خنده های تو گل وانمی شود! در نازکای ترد نگاهت حکایتی است افسوس شرح آن همه اینجا نمی شود! رفتی و من تمام خودم را گریستم این لخته های اشک که حاشا نمی شود هی دور می شوی همه ام را عجیب تر این من چرا به دست غزل ما نمی شود مجنون! شکوه بی کسی ات را ترانه باش شیرین دهن به گفتن لیلا نمی شود...
kamran
هروقت گریه می كنم سبك می شوم عجب وزنی دارد چند قطره اشك...!
kamran
کاش آدم ها هم مثل بچه ها تظاهر کردنشون زیبا بود...!
kamran
مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد
kamran
کنج دیوار . . . روبروی هم ! و چه خوب که قهوه را نخوردیم حرفهایمان به قدر کافی . . . تلخ بود !!
kamran
خودش را در آغوش دیگری پرت می کند .. در تخت دیگری غلت می زند ... اما ، خدا و خودش می داند که ..... که دارد حواسش را پرت می کند .. که دارد میان درد عشق غلت می زند ... دلش را جا گذاشته ... می داند کجا ، اما نمیشــــــود برود سراغ دلش ... راضی است به غلت زدن و پرت شدن ..!
kamran
و خواستن تو جنینی ست در من، که نه سقط می شود و نه به دنیا می آید!
kamran
فکر میکنی برای فریب دادن شب چند شمع روشن کنیم؟