kamran
یارو از کلاش خرگوش در میاره، من هنوز از قلبم یه میمون رو نتونستم در بیارم...
kamran
قاصدک غم دارم، غم آوارگی و در به دری، غم تنهایی و خون جگری، قاصدک وای به من ،همه از خویش مرا می رانند، همه دیوانه و دیوانه تَرم می خوانند. مادر من غم هاست، مهد و گهواره ی من ماتم هاست. قاصدک دریابم! روح من عصیان زده و طوفانیست. آسمان نگهم بارانیست. قاصدک،غم دارم، غم به اندازه سنگینی عالم دارم. قاصدک غم دارم، غم من صحرا هاست، افق تیره او ناپیداست. قاصدک از این پس منم و تنهایی، و به تنهایی خود در هوس عیسایی، و به عیسایی خود،منتظر معجزه ای غوغایی. قاصدک زشتم من ،زشت چون چهره ی سنگ خارا، زشت مانند زال دنیا. قاصدک ،حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
kamran
خودت باش! به اعتماد هیچ شانه ای اشک نریز؛ و به اعتبار هر اشکی شانه نباش...
kamran
من هنوزم... از بازی کلاغ پر.. میترسم! میترسم بگویم "تو"... و آرام بگویی پر!...
kamran
در حلقه ی مغانم دوش آن پسر چه خوش گفت با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟
kamran
:جهان را نگه دارید، می خواهم پیاده شوم
kamran
اگر از نرگس چشمت بلور اشک جاری شد دعا بنما مرا شاید دعای دوست کاری شد .
kamran
شخصی ادعیی خدایی میکرد اورا گرفته و نزد خلیفه وقت بردند. خلیفه برای تهدید وی گفت: پارسال کسی دعوای پیغمبری کرد، اورا گرفتیم و کشتیم. مدعی گفت: کار پسندیده کرده اید، زیرا من او را نفرستاده بودم
kamran
در ره منـــزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آنــست که مجنون باشی
kamran
روی سنگم بنویسید : چرا من مردم ؟ من که تا لحظه ی آخر تکان می خوردم
بای عزیز ..
14 سال و 8 ماه و 27 روز و 13 ساعت و 29 دقيقه قبل