kamran
از زندگی سه چیز آموختم 1.از عشق رسوایی 2.از دوست بی وفایی3. از شب تنهایی
kamran
اگر در رودخانه ی زندگی صبرت ضعیف باشد....هر تکه چوبی مانع عظیمی بر سر راهت خواهد شد.....
kamran
همچو باران باش.....رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی جبران کن......
kamran
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا.....و بدان که روزی آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند.....با تمام سازهایت می رقصد!!...........
kamran
دوست دارم شمعي باشم كه در دل شب ها بسوزم روشني بخشم به جمعي و خودم تنها بسوزم
kamran
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي
kamran
اگه تونستي برف رو سياه کني پر کلاغو سفيد کني آتيشو بوس کني تويه آب يه نفسه عميق بکشي اون وقت منم ميتونم تورو فراموش کنم
kamran
روزي كه فرياد زدي و گفتي دوستت دارم ... گفتم بلند تر نمي شنوم
امروز كه در گوشم گفتي دوست ندارم ... گفتند آرومتر بقيه مي شنوند
kamran
یک بار از کنار دريا عبور کردي.يک عمر امواجش براي بوسيدن جاي پايت ميايند و ميروند.
kamran
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلود ودور یا خزانی خالی از فریاد و شور بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ
kamran
من مي مانم با شب هاي خاطره.با بزنگاه خسته يك غروب.من مي مانم چون در چشم هايت ريشه دارم.نمي دانم كه چرا زمستان سرد است و پاييز مسلخ گاه برگ.چون اينجا صدايي نيست.حتي كلاغ ها هم نمي ايند.ولي من مي مانم.با شقايق ها و ياس شب سرود فتح ميخانم.تو مي ايي ميدانم.پس ميمانم