كامياب
من همان گرگم هنوز مست با همان زوزه های بد مستی گرگی که یوسف را که نه که حسرت تورا می خورد
كامياب
روزهای بارانی یادت هست ……؟؟؟ در آن باران كه كسی آمد…..؟؟!!! همان كه آنقدر خاطرش عزیز شد كه در كتابها نوشتند …. " آن مرد در باران آمد…." هم او كه با تمام خاطرات كودكی گره خورد…. همان مردی كه اسب داشت ولی چتری نداشت ….؟؟؟ اما می دانم ..... می دانم كه یادت نیست كه من نوشتم : آن مرد رفت .... همانوقت كه باران بند آمد….. و فاصله ی آمدنت …. ماندنت … و رفتنت … به قدر آغاز و پایان یك روز بارانی طول كشید ….
كامياب
عاقبت پای ز آن مسلخ كویش بكشم جام خون گشته دل از سر جویش بكشم دل به دریا زنمُ در پی تقدیر روم تا كه فرهاد شوم، حسرت رویش بكشم
كامياب
باور کن اگر میدانستم سوختنم اینقدر تماشاییست زودتر از اینها میسوختم تا سرگرم شوی!
كامياب
هوای مُردن بیخ گوش من است همانجایی که روزی رد نفسهای تو بود
كامياب
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقتی که من دیگر نباشم یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم! شعری از اعماق جان٫ که مرا به یاد تو آورد...... شعری که همیشه با تو بماند.
كامياب
تنها کودکی کردم تنها به دنیا آمدم تنهای تنها دنیا رو میدیدم تنهای تنها آسمونو حس میکردم تنها بزرگ شدم تنها به سرانجام اندیشیدم تنها پایان کارم رو تنهایی حدس زدم تنها با تو حرف میزنم تنها ، دلم رو با تو قسمت میکنم تنها ، تنهای یمو با تو لمس میکنم تنها هستم ، تنهای تنها تنها زندگی خواهم کرد تنهای تنها خواهم بود تنهایی با من یکی شده بر لوح سرنوشتم تنهایی حک شده و منتظر مینشینم البته ، تنهای تنها برای رسیدن به آرامش برای رسیدن به خدا تنهای تنها