كامياب
او سردو بی رویا میرفت و نمیدانست صدایی که میشنود صدای شکستن قاب شیشه ایه عکس بی روح و تارمان نبود... صدای شکستن دلم بود... صدای شکستن غرورم... و صدای شکستن هر آن چه که نثارش کرده بودم و او بی خبر گذشت...!
كامياب
هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند...
كامياب
مرگ هم مثل تو شده... عطر میزند... تنش را برهنه میکند... و با همه می خوابد...!!! "جز انکس که او را به انتظار نشسته.."
كامياب
سکوت عجب فریاد رسائیست آنجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند..
كامياب
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد. در رگ ها، نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.
كامياب
تــو رفته ای و من از تنهایی.. كــَــكـَــ م هم نمیگـزد دیگر... حالا تو هی بگو دروغ گفتن بلد نیستی..
كامياب
وقتی از بهشت رانده میشوی ، بی مهری آدمهای زمینی تقدیرت میشود...