سپیده
چقدر روزهایم داغ است بدون تو.من سرمای با تو را دوست دارم.
سپیده
روز ها از پیش هم رفتند و من در این تنهایی و بی کسی سوختم.بهشت ها مال شما برای من همان آتش سوزان اشک هایم کافی است.
سپیده
دلم واسه دوباره بریده شدم شاه رگ دستم تنگ شده.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
برفی زمستانی بر گونه هایم ریخت ولی یخ بست.چشمانم با آن ها کنار آمدند ولی دلم نه.
سپیده
از تنهایی خسته شدم.هیچ همراهی ندارم.کسی هست با من باشد.هیف که صدایم را کسی نمی شنود.
سپیده
زندگی دویدن بر اتفاقات است و من زمین خوردم. بعد از این همه زمین خودن بزرگ شدم ولی دیگر جانی برای بلند شدن ندارم.