سپیده
زندگی بهانه ای بود برای با هم بودن.تو رفتی و بهانه ی زندگی بی معنا شد.
سپیده
زندگی مرا تنها گذاشت.سلامی به بیرنگی امید.سلام.
سپیده
من دختری گمشده ام که در طوفان متلاطم زندگی گم شده ام.من خاطره ای جا مانده از بارانم.
سپیده
گذشته هایم را باد برد.نوش جانش.برای من که فقط طوفانی از سختی ها بود.
سپیده
زندگی دویدن بر اتفاقات است و من زمین خوردم. بعد از این همه زمین خودن بزرگ شدم ولی دیگر جانی برای بلند شدن ندارم.
سپیده
روزم را با دلخوشی و امید شروع می کنم که شاید امروز دلم نشکند که شاید امروز نسیم صبح همانند بچگی هایم صورتم را نوازش کند که شاید امروز رویاهایم به من پوزخند نزنند که شاید امروز........
سپیده
از تنهایی خسته شدم.هیچ همراهی ندارم.کسی هست با من باشد.هیف که صدایم را کسی نمی شنود.
سپیده
فرشته ای شدم تا در خاطرت پر بکشم.چرا با لالایی هایم خوابت نمی برد.
سپیده
زندگی پر پیچ و خم است.من در یکی از این پیچ ها منتظر توام.می خواهم فریاد بزنم (از تنهایی خسته شدم)
سپیده
گلی روزی وزید.در بینهایت زیر پایم افتاد.از آن گذشتم.به بی کران رسیدم.جایی که رودش همراه پراکندگی خورشید می گذرد.جایی که در نهایت زندگی زیباست.برگشتم و گل را برداشتم.اسمت روی آن بود.به سمت افق رفتم.غروب نمایان شد زیر پرهای آسمان.جای شما خالی.