یکی از خاطرات دوران دبیرستانممنُ آجی دوقولوم @اِنسیۀ الحوراهمیشه با هم همکلاس بودیم و همه جا کنار هم مینشستیم ی روز امتحان داشتیم...ماها خیلی شیطون بودیمو کلاسُ همیشه به هم میریختیم خلاصه برگه هارو پخش کردن و من خیلی جدی داشتم به سوالا جواب میدادمخواهرم خیلی شیطون تر از من بود شروع کرد آواز خوندنمعلممون رو به من کرد گفت:اینقد شعور نداری و نمیدونی که نباید تو کلاس آواز بخونیمنتا اومدم بگم من نبودمگفت:همین الان از کلاس برو بیرون نمرتم صفرههر چی با گریه و زاری میخوام بگم بخدا من نبودممگه معلممون گوش میده به حرفممنم که دیدم چاره ای ندارمپا شدم برم ی نگاهی به آبجیم انداختمدیدم اینجوریهبعدشم هی میگه آره خانوم بخدا خودش بود
بسم الله
14 سال و 18 روز و 22 ساعت و 32 دقيقه قبل توسط آندروید
14 سال و 18 روز و 22 ساعت و 29 دقيقه قبلاخی طفلی
14 سال و 7 روز و 19 ساعت و 6 دقيقه قبلدروغ بده اجی
قابل توجه بعضیا
14 سال و 7 روز و 17 ساعت و 15 دقيقه قبل