محمد حسن
از یاد بردن غم عالم میسر است//اکنون که با شراب نشد شوکران بنوش!
محمد حسن
از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است//من عاشق تو هستم،این گفتگو ندارد..
محمد حسن
من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام//مرگ حق است،به من حق مرا برگردان!
محمد حسن
لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری//که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری..
محمد حسن
درخت ها به من آموختند فاصله ای//میان عشق زمینی و آسمانی نیست..
محمد حسن
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند//این بار می برند که زندانی ات کنند..
محمد حسن
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد//بیچاره دلم در غم بسیار افتاد