❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن به نزد عاشقان چون سنگِ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی در دل امیدِ خانه بستن به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غمخانه رستن
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
عاشق ها آدمای متوسطی هستم که با تعریف کردن از هم خودشونو بزرگ می کنن
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده. شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد. خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود. دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد؛ اين ميخ ده سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!! چه اتفاقي افتاده؟ در يک قسمت تاريک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده!!! چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد. در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد!!! مرد شديدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم، اگر سعي کني
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گفتم عاشقانه به صدای قدمهایت گوش میدهم اما نه قدم های رفتنت!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
كفش هایم را به جاده می سپارم و عبور می كنم از همه ی خاطره هایمان . . . از همه ی دلتنگی هایم . . . و با او می روم تا هركجا كه بخواهد ! بی خیال ِ این همه دوست داشتن ِ من . . . بی خیال ِ این همه بیخیالی ِ تو. . . بی خیال ِ تو! بگذار مقصد ، هر كجا كه می خواهد، باشد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
بزرگترین خطايت این بود که ... فکر می کردی من برای همیشه صبورم ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
پنجه درافکندهايم با دستهايمان به جای رهاشدن . سنگين سنگين بردوش ميکشيم بار ديگران را به جای همراهي کردنشان عشق ما نيازمند رهائي است نه تصاحب در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
شعر باران من اینجا گم شد آه جای تر او خالی ماند شعر باران من آن اوج عزیز که غم غربت من ویران کرد شعر باران من ای شعر دلم تا تو رفتی دل من پر زده است لیک این صفحه بدون تو سفیدوخالی می نگارم در آن من کنون تا غم نیستنت حس نشود رفتی و حس قشنگ باران من هنوز و هر روز در دل خود دارم حس زیبای طراوت،شادی حس عشقی زیبا که تو باران تو به من می دادی قصه کوته کردم باز باران آمد از هوا یا ز دو چشم خیسم؟ نیک بنگر! چه تفاوت دارد...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
من مورچه ای رو مسخره می کردم که سال ها عاشق یک تفاله ی چایی بود خودم رو فراموش کردم که زمانی عاشق آشغالی بودم که فکر می کردم آدمه !
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دختره: حاج آقا اگه من دوست پسرمو ببوسم میرم جهنم؟ آخونده: پ ن پ با هواپیمای جت شخصی میری بهشت دختره: حاج آقا اگه شمارو ببوسم چی؟ آخونده: دِ نـَـه دِ مثل اینکه تصمیمت...بواسه رفتن به بهشت قطعیه
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
باز یقه ام را چسبیده ای… که برایم شعر بگو، معشوقه… شعر تویی این نوشته ها بهانه اند…
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
و تقدیر من این بوده است آدم برفی ات باشم! بهاری تازه در راه است خواهی رفت می دانم!