❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
لیوان چایے روے میز ، در انتظار یک بوسہ است . نہ تو مے آیے و نہ او گرم مے ماند ... چہ گناهے دارد این دل کہ داغ دیده است؟
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
امدنت را یادم نیست. بیصدا امدی بی انکه من بدانم بی اجازه ماندی بی انکه من بخواهم اما اکنون ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکند مهمان نا خوانده ی قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم بمان برای باور من که لحظه لحظه ی زندگی خویش را با تو پیوند زده ام...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اين روزها نمازم را شکسته می خوانم چهار فرسخ دور افتاده ام از چشمانت
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تنها کسانی که در زندگی نقش بازی نمیکنند دیوانهها هستند
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
رویـــــاهای با تو بودنــــم را آبــــــ بـُــرد. شــــایــد بخاطر چشــــم تــو بــود. که از ســــر دلتـــنگی بــرای دیـــگری اشــــک میــریخت..
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
سرانجام آن کـــس به خاک می افتد که زودتر می گوید دوستت دارم …
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هرگاه از شدت تنهایی به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند خنجر خیانتی را که در پشتم فرو رفته در می آورم و می بوسمش ........
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وسعتــــــ ــ دنیـــــا برایم تغییـــر کرده . . . از وقتی کـــﮧ تــو همـﮧ دنیا من شدی .......
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
شعر چشمهای تو خواندنیترین ترانهست..... آرامتر پلک بزن، دارم غزلهایت را از بر میکنم.......