❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وقتي از مادر متولد شدم..صدايي در گوشم طنين انداخت که بعد از اين با تو خواهم بود. به او گفتم تو کيستي؟ گفت :غم! فکر کردم غم عروسکي خواهد بود که من بعدها با اون بازي خواهم...بیشتر کرد. ولي بعدها فهميدم!! که من عروسک ي هستم در دستان غم !!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
زمانی فکر می کردم،هرچه می بینم فریب است، جز آنچه حس می کنم و اکنون می دانم هر چه هست، فریب است... چون حس می کنم !!!!!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
رفاقت ايستادن زير باران و با هم خيس شدن نيست ،رفاقت آن است كه يكي براي ديگري چتر شود و ديگري نفهمد كه چرا خيس نشد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
به وسعت ندیدن نگاهت خسته ام
چگونه بشکنم ثانیه های سنگین دوریت را ؟؟؟
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
غمگيني مي دانم! چشم هايت را بسته اي به آدمهايي فكر مي كني كه گرگها را تكه پاره مي كنند و به بهشتي كه تا ابد خالي خواهد بود چرا دستهاي ما را اين قدر كوچك آفريده اي ؟ وبیشتر هيچ گاه آيا فكر كرده اي كه اين دلهاي شيشه اي با تلنگري مي شكند؟ پروردگارا ! چشمهايت را باز كن غمگين نباش شايد معجزه اي بشود عصاي موسي را كجا گذاشته اي
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
برای اینکه دفتر نقاشیش سفید بود معلم تنبیه اش کرد غافل از اینکه دخترک فقط خدایی رو کشیده بود که ..... همه می گفتند دیدنی نیست..!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
بي تو آغاز مي کنم من روزهاي زرد را ، اشک و آه و ناله ها و درد را ، مي نويسم بي تو بودن هاي من پايانم است ، بي تو حامل مي شوم اندوه و اشک سرد را
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
❤ گاهـے پروانہ ها هــم اشــتباهے (!) عاشـق مے شـوند ؛ به جاے ِ شــمع ... گـِرد ِ چــراغ های ِ بے احســاس ِ خیــابان (!) مے میــرند ... /❥
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
❤ دیگـر صدایمــ نکـن بعـد از این همـه سال عشق یک طـرفه عاشقـی همــ از یادمــ رفـت گفتـی باید همـه چیـز مـنطقـی بـاشد گفتمــ عاشق مـنطـق نـمی شناسد گفتـی عشق بـی مـفهومــ است بـاید دوست داشت ... گفتمــ اگر دوستمــ داشتـه بـاشی بـرایمــ کافـی ست امـا دوست داشتـن همــ منـطق داشت ... آه ... می خواهمــ بـار این عشق را زمین بگذارمــ خستـه امــ ... عـشق زده ... رنجـور ... تـنهــا ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
زیاده خواه نیستم جاده ی شمال یک کلبه ی جنگلی یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی کمی هیزم کمی آتش مهِ جنگلی کمی تاریکی ِ محض کمی مستی کمی مهتاب برای حال...بیشتر بیشتر ... چند نخ ِ سیگار و بوی یـار و بوی یـار و بوی یـار