❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی
آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟
این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هر جا بروی باز گرفتار زمینی
مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی
ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی
هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبکسایۀ فردوس برینی
ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم
در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست
دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست
در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
عشق یعنی یك سلام و یك درود عشق یعنی درد و محنت در درون عشق یعنی یك تبلور یك سرود عشق یعنی قطره و دریا شدن عشق یعنی یك شقایق غرق خون عشق یعنی زاهد اما بت پرست عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه عشق یعنی بیستون كندن بدست عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی عالمی راز و نیاز عشق یعنی با پرستو پرزدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
فقط رفت... بدون کلامی که بوی اشک دهد... فقط رفت... بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد... فقط رفت... ... بدون بوسه ای... فقط رفت... و من شنیدم که توی دلش گفت:" راحت شدم..
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هر لحظه بهانه تو را میگیرم هر ثانیه با نبودنت درگیرم حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی من یکطرفه برای تو میمیرم…
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
سکوت ، بند گسسته است. کنار دره ، درخت شکوه پیکر بیدی. در آسمان شفق رنگ عبور ابر سپیدی. نسیم در رگ هر برگ میدود خاموش. نشسته در پس هر صخره وحشتی به کمین کشیده از پس یک سنگ سوسماری سر. ز خوف دره ی خاموش. نهفته جنبش پیکر. به راه می نگرد سرد ، خشک ، تلخ ، غمین. چو مار روی تن کوه میخزد راهی، به راه ، رهگذری. خیال دره و تنهایی دوانده در رگ او ترس. کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمه ی وهم: ز هر شکاف تن کوه خزیده بیرون ماری. به خشم از پس هر سنگ کشیده خنجر خاری. غروب پر زده از کوه . به چشم گم شده تصویر راه و رهگذار. غمی بزرگ ، پر از وهم به صخره سار نشسته است. درون دره ی تاریک سکوت، بند گسسته است.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نیمه پر لیوان عشقمان را ببین ٬ من ٬تو٬چای شیرین! ... تو ٬ هم میزنی. من حل می شوم. عشق می ماند و لیوان و تو ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خدحافظييييييييييييييييييي