❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
من تو را نمی سرایم !..
تو خودت در واژه ها می نشینی ..!
خودت قلم را وسوسه می کنی !!
و شعر را بیدار می کنی !!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
می خواستم برای تو باشم ولی نشد پیوسته پـا به پـای تـو بـاشم ولـی نـشد نـــام مـــرا نبــردی و من دوست داشتم یک لحظه در صدای تو باشم ولـی نشد یک بار هم نگاه نکردی به من ؛ چرا ؟ می خواستم فنــای تو باشــم ولی نـشد هـــر کار می توانستم کردم - ای دریغ تـــا مورد رضای تو باشم ولی نـشد از ابـــتدای عاشقی ات دوست داشتم پـایـان ماجرای تو باشم ولی نـشد وقتی که می سرودی افق شعرهای ناب می خواستم به جای تو باشم ولی نشد!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مهربانم با تو عهدی ميبندم نا گسستنی فراموش نشدنی و ماندگار قلبم را به تو هدیه میدهم به تو که سر تا پای وجودت را ذرّه ذرّه دوست ميدارم به تو که روحت را سرشتت را عصاره ی وجودت را ميپرستم و به آن عميقاً عـشق ميـورزم ای عزیزِ ستودنی مهربان ماندنی نازنین خواستنی بدان و آگاه باش که من تو را هيچگاه هيچ کجا هيچ لحظه ای تنها نخواهم گذاشت و لحظه ای از تو غافل نخواهم شد مطمئن باش تمام احساسات زیبای من عاقلانه و عاشقانه تقدیم تو مهربان باد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش . حالش اصلا طبیعی نبود . همش بهم نگاه میکرد و میخندید . به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود . باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم . خب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن ؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه و کلی آبروریزی میشد . اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بهش نزدیک بشم و باهاش صحبت کنم . بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت . یه بار بی مقدمه گفت : تو هم از اون قرصها داری؟ قبل از اینکه چیزی بگم گفت : وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه . انگار دارم رو ابرا راه میرم....روی ابرا کسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید: تو هم فکر میکنی من دیوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من دیوونه تره ! بعد بلند خندید و گفت : آخه به من میگفت دوستت دارم . اما با یکی دیگه عروسی کرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسیشه....
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
حقیقت چیست:این که خودمان باشیم...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اینگونــه زندگــی کنیـم : سـاده امّا زیبــا مصمـم امّا بی خیــال متواضـع امّا سربلنــد مهربـان امّا جـدی سبـز امّا بی ریــا عــاشق امّا عــاقل
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مهم این نیست که قطره باشی یا اقیانوس، مهم این است که آسمان در تو منعکس شود.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از تو ميگريزم
توان ايستادن ندارم
تاب بي حرمتي
وقتي چشمانم را بي تاب كردي
حرمت عشق را به تنهايي فروختم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
من اگر میخندم تنها به اجبار عکاس است؛ وگرنه بی تو؛؛؛ من کجا! خنده کجا؟
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گاه همه چیز ساده اغاز میشود گاه همه چیز آرام آغاز میشود و گاه همه چیز ساده و ارام به پایان میرسد، بی آنکه بدانیم چرا؟ راستی چـــــرا ؟