هر لحظه حرفی در ما زاده می شود . هر لحظه دردی سر بر می دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند. این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند. مگر این قفس کوچک استخوانی ، گنجایشش چه اندازه است ؟
#زمین را مچاله می کنم در دفترم. نقطه ای سپیدی کاغذ را #سیاه می کند نقطه را لمس کردم ،از انگشتانم #خون جاری شد قطراتش می چکید در #سیاهی چشمانت که دستان مرا می پایید. #کاغذ را مچاله می کنم در آسمانی که زباله هایش مدفون #خاطرات#دنیاست…