❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
عقل بماند برای روز هایی که از نبودنت به رگ هایم تابلوی احتیاط می چسبانم... من بی تو در دیوانگی حل نخواهم شد ...!! شبیه چای تلخی که خلوصش ته نشین ِ هیچ فالی نمی شود...!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
قول و قرارهایمان جایش امن است... زیر پاهای تو!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از ميانِ اين همه کلمه*ي ناگزير
چشمم
- تو -
را گرفته است.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تا چشم کار میکند جــــای تو خـــــــالیست ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اشك من جاری شد... جای تو خالی بود ! جـــــــــای تـــــــــو .. عكس تو در طاقچه ی كوچك قلبم خندید !... شعر دلتنگی من سخت گریست ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دریا به اسمان نزدیکتر است اسمان به صدای تو نزدیکتر ومن از صدای تو صدها سال فاصله دارم چیزی بگو تا اسمان و دریا و من در صدایت ابی شویم............
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند
به هر کجــا که نگاه کنـــی ...
.
خدا آنجاست ...
!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تپشهاي قلبم را به باور خاطره هايم پيوند مي زنم... چه زیبا بود با تو بودن... آن هنگام که به هم عشق می ورزیدیم و اعتماد داشتیم...! اي ماندني ترين هستي... اي ماندني ترين نگاه... اي لبريز ترين مستي... هنوز هم كوچه هاي ذهنم را تنها با خيال تو خوش می كنم! کاش وقتی آغوشم آرامشت بود روحت را به من می سپردی ، تا نگاه خسته ات را نوازش دهم. كاش هيچوقت عشقي متولد نميشد كه احساسي بميرد !
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خدانگهدار............عصر خوبيرو واستون آرزو ميكنم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
آخرین حرف قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض، صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض، یک طرف خاطره ها! ...یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وقتی که بودنت برای همه بی معنیست ، بیهوده نفس کشیدن چرا...؟!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند. - بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟ بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم. با وعده شیرین بابا خوابید. صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه. اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
عــاشقی احساس میخواهد تو گر خواهی بدان . . . هر که این احساس دارد دیگرش انسـان مخوان باید خریدارم شوی تا من خریدارت شــوم از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم مـن نیستــم چون دیگـران بازیچـه بازیگـران اول به راه آرم تــو را وانـگـه گرفتــــارت شـوم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن ... وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن ... وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن! ... به سلامتي همه مادراي دنيا...