❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
برای اینکه دفتر نقاشیش سفید بود معلم تنبیه اش کرد غافل از اینکه دخترک فقط خدایی رو کشیده بود که ..... همه می گفتند دیدنی نیست..!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اي سراپايت سبز دست هايت را چون خاطره اي سوزان در دست هاي عاشق من بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش لب هاي عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد (فروغ فرخزاد)
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
برو اما....
آخرین خواسته ام را برآورده کن.
هر از چند گاهی به عشقمان بیندیش،
چون تنها در آن لحظه است که قلب تو از آن من میشود
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
می بوسم و می گذارم کنار... تمام چیزهایی که ندارم را ! دست هایت را ... عاشقی ات را ... همه را ! عادت احمقانه ای ست چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
به جان ثانیه هایی که در فراق چشمانت می گذرند ، دل کوچکم تنگ نگاه توست . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها
تکیه داده بودم . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
بي تو آغاز مي کنم من روزهاي زرد را ، اشک و آه و ناله ها و درد را ، مي نويسم بي تو بودن هاي من پايانم است ، بي تو حامل مي شوم اندوه و اشک سرد را
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گاهی اوقات احساس یک پرانتز را دارم که همه ی اتفاقات خوب خارج از آن اتفاق می افتد......!!!!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
یک شبی مجنون نمازش را شکست، بی وضو در کوچه ی لیلا نشست. گفت: یا رب از چه خوارم کرده ای؟بر صلیب عشق دارم کرده ای؟ مرد این بازیچه دیگر نیستم، این تو و لیلای تو من نیستم. گفت: ای دیوانه لیلایت منم، در رگت، پیدا و پنهانت منم. سال ها با جور لیلا ساختی، من کنارت بودمو نشناختی...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نشناختمت هنوز آرام ميروي از خاطرم تو زود آرام مثل باد آرام مثل رود آرام مثل خواب از ياد ميروي
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نه در آغوشم نه در نفسهایم نه در دلم که در گلوی منی بغض کردهای و مرا هر لحظه نزدیکتر میکنی به انفجار درونم…! شب که میرسد کتاب دلم را ورق می زنم و روزهای بی تو بودن را شماره می کنم ای کاش مثل قاصدک عاشق بودی و احوال دلم را می پرسیدی!!! باران از چشمت افتاد باد شکل تنت پاییز را پشت در گذاشت کفش های رفتنت جفت سفر بود…! نگاهم را، تا انتهای افق های دور پرواز میدهم شاید ،آنجا نشانی از تو بیابم !
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هروقت در آغوش من بودی چشمانت را میبستی … نمیدانم به خاطر احساس زیاد بود یا خود را در آغوش دیگری تصور میکردی
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از زنده ياد حسين پناهي پس اين ها همه، اسمش زندگي است دلتنگي ها، دل خوشي ها، ...ثانيه ها، دقيقه ها... حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست سرو ها مبلّغين بي منت سر سبزي اند و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش؛ برغنچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند و فكر کن... واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد، اگر از ميان آواها بانگ خروس و پارس سگ را بر مي داشتند و همين طور ريگ ها و ماه و منظومه ها را ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد.... زيرا دوست داشتن بال روح ماست
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
❤ گاهـے پروانہ ها هــم اشــتباهے (!) عاشـق مے شـوند ؛ به جاے ِ شــمع ... گـِرد ِ چــراغ های ِ بے احســاس ِ خیــابان (!) مے میــرند ... /❥