Kimiya va
هیچکس حق نداره از طرفش بپرسه “تو برا من چی کار کردی؟” تو ٧ میلیارد انسان تورو پیدا کرده، دیگه چیکار کنه !؟
Kimiya va
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد...
Kimiya va
فلسفه آفرینش زن... پروردگار مهربان من، از دوزخ اين بهشت رهائی ام بخش! در اينجا هر درختی مرا قامت دشنامی است... و هر زمزمه ای بانگ عزائی و هر چشم اندازی سكوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای است... در هراس دم می زنم، در بيقراری زندگی می كنم... و بهشت تو برای من بيهودگی رنگينی است... این حوران زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند... اماخود من بی پاسخ مانده ام... " بودن من" بی مخاطب مانده است... من در اين بهشت، همچون تو در انبوه آفريده های رنگارنگت تنهايم... تو قلب بيگانه را می شناسی كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده ای! كسی را برايم بيافرين تا در او بيارامم...