اولين باري که از سر کلاس دانشگاه منو انداختن بيرون واسه اين بود که ماژيک نمي نوشت استاد گفت : چرا اين نمينويسه ؟ . . .منم گفتم دکمه شو بزن .. استاد دو ثانيه به ماژيک نگاه کردبعد ديگه هيچي من خودم رفتم بيرون....
چند روز پیش رفته بودیم عروسی … یه خانومه اومده بود با مامانم صحبت میكرد و هی از پسرش تعریف میكرد ! آخرش گفت : اگه اجازه بدین بیایم خواستگاری ! مامان منم گفت : نه بابا هنوز بچس و … خانومه گفت : ای بابا ما سعادت نداشتیم ! مامانه منم با فروتنی كامل گفت : نه این چه حرفيه دختر من لیاقت نداشته ! من : مامانم : خانومه :
@rEza رضوووووووو..... دیگه چیزی نمونده،ساعتای آخره عمرته،آخرین آرزوتو به خودم بگو قول میدم تا قبل از قربانی به آرزوت برسونمت قراره فردا این عکسو بزنیم تو دنبالر واست،لامصب خیلی گناه داری
امروز به دوستام قول دادم اگه بچه های خوبی باشن بعد از دانشگاه ببرمشون پارک غربی تاب بازی اینم امروز گرفتم.دوستمم داشت تاب بازی میکرد خرس گنده رفته بود تو افق تو کادر بود ولی به علت مشکلات اخلاقی کاتش کردم