1990
دلم برای یک فنجان قهوه در کافی کتاب تاریک شیوه تنگ شده. دود سیگار دخترک که فکر میکند بزرگ شده... محمد که مرا از دود سیگار دود میکرد، میدانست که زود به سرفه می افتم... صدای فرهاد و...
1990
خسته ام از مرز بودن قصه نفس ربودن... خسته از هر نفس پوچ رویای پرستو و کوچ کوچ خاکستری من نفس به خاک نشستن توبه مرگ من و تو قصه های دل شکستن دستهای همیشه خالی آرزو به دل نشستن نفس آلوده مرگ سرفه زندگی من توی لحظه های بودن قصه تکراری من...
1990
از درون فرو میریزم... با ریزش اشکهایت...
1990
دوست دارم در تناسخ بعدی فنجانت باشم... قهوه که مینوشی...
1990
کابوس ترسناکیست، از تو برخواستن...
1990
دیروز تو را دیدم... در کنار مردی که شبیه من نبود...
1990
تو را گم کرده ام. در میان مردمانی که هل میخورند در روده های شهر...
1990
سرفه امان نمیدهد... خانه بوی دلتنگی به خود گرفته بود... دیوارهای سفید این اتاق را دوست دارم... پرستار لبخند میزند و مدام میگوید مهندس تو که باز اومدی... با زحمت و سرفه میگویم: این یعنی دلتنگم بودی؟... میخندد و میگوید: دلتنگ بوار و پکوشه هایت بودم... چشمانم را میبندم و میگویم: کاش از من به جای بوار و پکوشه خودم باقی میماندم... .
1990
سل چیز خوبیست... در ریه های من عاشق میروید... دانا و تواناست... میتواند مرا به لاله ام برساند...
1990
میدانی؟ دنیای من در انتهای موهای قهوه ایت تمام میشود...
1990
اونوره در هزارتوی دلتنگیهایش به دنبال گمشده ای میگردد. هنوز عشقی را آغاز ننموده به عادت و تمام شدن و عشقی دیگر می اندیشد. او دلتنگ است... اما دلتنگ اولین ها ... نه عشقی خاص. {توصیفم از اونوره، خوشی ها و روزها، مارسل پروست}
1990
گفتم اولین خطا؟ بعد خودم گفتم اولین بوسه بود. انگار اولین خطای همه همین بوده
1990
تاکو: «خدا با ماست، چون از یانکیها متنفره.» /بلوندی: «خدا با ما نیست، چون از احمقها هم متنفره.» {خوب، بد، زشت}