leila
دلم پرواز می خواهد، دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد دلم آواز می خواهد، دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد دلم بی رنگ و بی روح است دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد
leila
هوس طبابت به سرم زد اما تنها بیمارم ابر سترون چشمانت بود ، حالا منم و قاب حسرت چشمات از پشت پنجره های احساس که می خواهند خودشان را چنان به دانه های باران بکوبند تا قطرات هزار تکه شان کند اما در وحدت....
leila
آن چیزی که تنگ شده، دل است برای تو، و جهان است، برای من..
leila
خدایا
در انجماد سرد نگاه های این مردم
دلم برای جهنمت تنگ شده است.
leila
از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت وزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم. دوستدارتو : بابالنگ دراز
leila
موسی فریاد زد عصایم را بیاورید. فرعون وحشتزده پرسید میخواهی عصا را به اژدها تبدیل کنی؟ موسی گفت نه، میخوام برم. ببخشید دیگه، خیلی زحمت دادیم ...
leila
دیشب شب اول قبرم بود، نشسته بودم بالای سر
جنازم، يكدفعه دیدم دو نفر اومدن تو قبرم!
با ترس گفتم: شما نکیر و منکرین!!!؟
دو نفري با هم جواب دادن: پـَـَـ نــه پـَـَــ ، کامران و هومن هستیم، اومدیم بهت بگیم تو خودت نمره بیستی . . . . !!!!!؟