وقتی پدرتون میاد کنارتون پای [!]بوک میشینه و میخواد ببینه شما توی این خراب شده چیکار دارین میکنین ، از اونجایی که دارین علّاف میگردین و روتون نمیشه این حقیقت بر پدرتون آشکار بشه ، اونقدر اسکرول مرورگرتون رو بالا پایین کنین تا سرش گیج بشه و بلند شه بره:
توبره ی شعرم را برداشتم بروم سفر مرهم زخمهای کاریست از شهر که دور شدم دلم تکید توبره ام افتاد و شعرها بیرون ریخت گریستم بحال زارم باز دلم از تو دست نکشید ،نکشید...