ای کـــاش یکـــی رو داشتـــ م الان کـــ ه حالــــم خوش نیــس ... بهــش اس میدادمــــــ و میگفتـــمـــ دلــــ م گرفتــ ه ... اونم میگفـــت قـــربـــ ون دلـــت بــرم...
آهــی که میکشــی چیست ؟ آخــر چه کســی درکت میکنــد ای دختــر قصه ؟ خــودت ؟ یـــــا او ؟ نـه ... بــاز هم ســــوالی بـی جـواب و گنگ نمــی فهمنــد تــو را نمــی خواهنــد که بفهمنـــد ...
شعـــ رهایم را میخــ وانی... و میگـــ ویی روان پـــ ریش شده ام ! پیچیــده است ... قبـــ ـول! اما من فقط چشمـــ های تـــ و را مینویسم ! تو ساده تـــر نگــاه کن
قــــ رآن ! من شـــرمنده تــ وام اگر از تـــ و آواز مــ رگی ساخته ام كه هر وقت در كـــ وچه مـــان آوازت بلند میشـــ ود همه از هم میپـــ رسند " چه كس مـــرده است؟ " چـــ ه غفلت بـــزرگی كه می پنـــ داریم خدا تو را بـــ رای مردگان مـــا نــازل كـــرده است . . .
داشتَم با دختر خالَم حرف میزدَم گفت ورزش اسکیت رو در چند کلمه بگو . . . ! منم گفتم کفشاتو عوض میکنی میری بازی! میگه کلِ ورزش و فدراسیون اسکیت کشور رو بردی زیر سوال !
خدای عزیز!
وقتی بلایی نازل می کنی با خودم فکر می کنم:
«این امتحان خداست، داره علاقه ام رو می سنجه»
و گاهی هم می گم:
«نه! عذابشه!»
وقتی تو زندگیم آسایش دارم با خودم می گم:
«خدا از چشمه ی کرمش بهم بخشید، به خاطر یه کار خوبم بهم تشویقی داد»
و گاهی هم می گم:
«خدا فراموشم کرد! دوستم نداشت... امتحانم نکرد!»
وقتی دعای من رو مستجاب می کنی، با خودم می گم:
«خدا ازم راضیه! خیرم توشه! مهربونیش رو ببین...»
گاهی هم می گم:
«دون پاشید که مشغولم کنه تا دامنش را رها کنم...»
خدای عزیز!
این دو روی قهر و آشتی تو حسابی گیجم کرده!
هرچند همیشه اخم تو با لبخندت در نظرم میاد،
ولی همیشه امید دارم حتی اگر اخمی می بینم،
اخم پدرانه باشه،
نه اخم غضبناک!