ツ liDa ツ
گیسوانـــم نــــوازش دستــــی را می خواهــد با طعـــــم نـــــاز ... نه نیـــاز . . .
ツ liDa ツ
انقدر پیچیده زندگی کردم که تا تو یه جاده ی ساده پا گذاشتم گـــــــم شدم!!!!!!
ツ liDa ツ
تــــآزه فَــهمـــیدمــ کــــ ه وُسعــتــــِ حَـــرف هـآیـــَــمــ بــه اَنــــدآزه ی شُـــعــآعِ خــمیـــآزه اَتـــ اَســـتـــ
ツ liDa ツ
نه ! نباید تو را به انزوای اتاق ؛ به رنج شعر ؛ به فصل سرد سینهام بخوانم ... تو یکبار برای همیشه به مهرهی سیاه نگاهت تمام مهرههای حواس من را بردی ... نه تو را نباید بخوانم ... نباید ... تو هرگز به آغوش من باز نمیگردی ... این سطر اول همه شعرهاییست که نانوشته میمانند ...
ツ liDa ツ
دستی كه به دست من بپيوندد، نيست صبحی كه به روی ظلمتم خندد، نيست زنجير، فراوان فراوان، اما چيزی كه مرا به زندگی بندد، نيست!!!!!!!!!!!! این شهر همین نبودت را کم داشت که کامل شد !
ツ liDa ツ
دلم حضور مردانه می خواهد نه اینکه مرد باشد ، نـه !!! مـــــردانه باشد حـــــرفش قــــولـش فکـــــرش ... ... نگــاهش قلبــش و ... آنقدر مـردانه که بتوان تا بینهایتِ دنیـــــا به او اعتماد کرد تکــــــیه کرد
ツ liDa ツ
دیگـــــــر به کسی نمی گویم: دوســتت دارم... انگار دوستت دارم های من؛ خداحافظ شنیده می شود...!