زندگــــــــــــــی یعنی او ...
نگاهت شبیه همان خواب کودکانه ام آشناست...
شاید سالها پیش چشمانت را دیده بودم و به آنها دل بسته بودم.
امشب دوباره دلتنگم، شب می آید و باز نگاهم به دنبال ستاره مرا تا کنار پنجره می کشاند.
میبینم...ستاره به اندازه تنهایی من زیباست.
کاش بودن آسان بود وقتی دلت پای رفتن ندارد.
میخواهم بمانم اما پوزخند زندگی میگوید دیر است.
دور ماندن نفس خاطراتم را بند می آورد و من اما نفس نفس زنان میجنگم.
اگر نباشی می روم آنقدر آهسته تا نلرزد دلت و نشکند شیشه نازک پنجره...
نه آنقدرها دور نه آنقدرها نزدیک.
دوباره کسی آرام میگوید بایست... نمیتوانی.
زندگی یعنی او... یعنی عشق
گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬ یه دوستی٬ که وایسته رو به روت که توی چشمات نگات کنه و محکم بزنه تو گوشت که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی ببینی که خشمگینه٬ ببینی که از دستت عصبانیه توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره ببینی که دوستته. که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬ که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. » که سرت فریاد بکشه .. که تو یه هو بلرزی٬ که بری بغلش٬ که بغلت کنه٬ همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬ که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬ که تو چشمات رو ببندی٬ روی شونهش گریه کنی٬ بلرزی٬ و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »
دوســت میدارمش..امـــّـا! می ترسم بگویم و بگوید "مرسی "، یا بگوید به این دلیل و آن دلیل دوستم ندارد...یا چه می دانم! مثل خیلیها بگوید لیاقتم بیشتر از این حرفهاست...می ترسم از اینکه هر چیزی بگوید جز : " مـــن هم دوســــتت دارم ... "