گفتم : لعنت بر شیطان! لبخند زد ! پرسیدم : چرا می خندی؟ پاسخ داد : از حماقت تو خنده ام می گیرد ! پرسیدم : مگر چه کرده ام؟ گفت : مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام !!! با تعجب پرسیدم : پس چرا زمین می خورم؟! پاسخ داد : نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند... پرسیدم : پس تو چه کاره ای؟ پاسخ داد : هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!!! گفتم : پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟!در حالیکه دور می شد گفت : من پیامبر نیستم جوان.........!!!
دلم گرم خداوندی است که بادستان من گندم برای یاکریم خانه می ریزد.چه بخشنده خدای عاشقی دارم .که می خواند مراباانکه میداند گنهکارم ،دلم گرم است،میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم برایت من خدا را آرزو دارم .عید مبعث مبارک
در همین احوال صدای شکنجه گر #ساواک به گوش رسید که به دختر تشر می زد: شریعتی تو را به این روز انداخته، اگر از شریعتی ابراز بیزاری کنی آزادت می کنم ؛ باید به شریعتی فحش بدهی! دختر که از حضور دکتر در زندان بی خبر بود، محجوبانه میگفت: من فحش بلد نیستم ...
به تو خواهم رسید فقط کمی آرام تر قدم بردار ... به تو خواهم رسید و این غربت را با هم به دوش خواهیم کشید ....فقط کمـــــــــــــــی آرام تر قدم بردار ...