marzi
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر ميگشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه ميبره. حتماً اين پسر خيلي بي حالي است!' من براي آخر هفتهام برنامهريزي كرده بودم (مسابقهي فوتبال با بچهها، مهماني خانهي يكي از همكلاسيها) بنابراين شانههايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه ميرفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بياختيار قلبم به طرفش كشيده شد و به طرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش ميگشت، يه قطره درشت اشك در چشمهايش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش ميدادم، گفتم: 'اين بچهها يه مشت آشغالن!' او به من نگاهي كرد و گفت: 'هي، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. ::::>ادامه در دیدگاه
مهرماه

14 سال و 1 ماه و 29 روز و 10 ساعت و 40 دقيقه قبلخرداد
14 سال و 1 ماه و 29 روز و 7 ساعت و 6 دقيقه قبلمام مُردادیم : )
14 سال و 1 ماه و 28 روز و 17 ساعت و 25 دقيقه قبلfarvardin
14 سال و 1 ماه و 24 روز و 14 ساعت و 43 دقيقه قبلاذر:d
14 سال و 1 ماه و 5 روز و 17 ساعت و 57 دقيقه قبل