❤ ●•• ☂ ••● ❤
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
بازی با کلمات و دِل واژه ...
در دلم مینویسم ، یاری ام کن ای خدای مهربان ، بی تو من تنها ترینم . . .
بازی با کلمات و دِل واژه ...
در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد،هیچ حرفی را باور نکنید.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
سکوتــــ استدلالی استــــ که معانی دیگری را به دوش می کشد ..
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دیگه آدما اهل عاشقی نیستن اهل سرمایه گذاری شدن
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دادستان : درالسالوادور چه کاری می کردی؟ چگوارا : بدنم را برنزه می کردم! دادستان : پس چرا ساختمان را منهدم کردی؟ چگوارا : جلوی آفتابم را گرفته بود !!!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
مدت ها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت؛کثیف می شوی و از همه مهمتر،خوک از این کار لذت می برد.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دستم بوی گل میداد،مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند!!ولی کسی نیاندیشید که شاید گلی کاشته باشم..!
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من رمز پیروزی را نمی دانم؛ولی رمز شکست این است که سعی کنی همه را راضی کنی.
بازی با کلمات و دِل واژه ...
من معتقدم که چیزی آن بیرون حواسش به ماست ؛ ولی متاسفانه آن چیز ، دولت استـــ
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دیشب که نمیدانستم برای کدامیکــ از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم
بازی با کلمات و دِل واژه ...
دیگه هــــر پنجــــ دقیقه ی پسـتـــ میزارمـــ
بازی با کلمات و دِل واژه ...
ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یک دختر نیست،دل کندن از بقیه دختر هاست
بازی با کلمات و دِل واژه ...
داستان شعر نقاب داستان آدمایی که مجبورن خودشون نباشن . به دلیل فشار جنبی از هر بابتی . صبح که از خواب پا میشن نقاب به صورت بزنن . یکی معلم میشه و یکی میشه خونه به دوش . یکی ترانه ساز میشه و یکی میشه غزل فروش و کهنه نقاب زندگی تا شب رو صورتهای ماست چون گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یه كارگر خسته اي سكه اي از جليقه ي كهنه اش در آورد تا صدقه دهد،ناگهان جمله اي روي صندوق ديد و منصرف شد...صدقه عمر را زياد ميكند!





12 سال و 11 ماه و 16 روز و 10 ساعت و 45 دقيقه قبلممنون عزیزم
12 سال و 11 ماه و 14 روز و 12 ساعت و 17 دقيقه قبل




12 سال و 11 ماه و 14 روز و 11 ساعت و 39 دقيقه قبلkhahehs golam
...
12 سال و 11 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 25 دقيقه قبل@maryam4665
12 سال و 11 ماه و 10 ساعت و 16 دقيقه قبل