دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

maryam
زن - مجرد
امتیاز: 613

دنبال‌شدگان

(127 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(142 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

maryam
maryam

ایرانسل : مشترک گرامی چته ؟ چه مرگته ؟ تو فکری ؟ برو از سر کوچه یه شارژ هزاری بخر ۲۰۰ تومن جایزه بدم خوشحال شی …

این ارسال را بازنشر کرده است.
maryam
maryam

آشوب ، همان حسی است که وقتی خنده بر لب های تو نباشد دارم...

maryam
maryam

تنهای تنها نیز شوم… آرامم… خدا را دارم…

این ارسال را بازنشر کرده است.
maryam
maryam

تو میخواستی بشی سنگ صبورم ، تو شدی سنگ و من هنوز صبورم …

این ارسال را بازنشر کرده است.
maryam
maryam

حکایت ما آدم ها … حکایت کفشاییه که … اگه جفت نباشند … هر کدومشون … هر چقدر شیک باشند … هر چقدر هم نو باشند تا همیشه … لنگه به لنگه اند … کاش … خدا وقتی آدم ها رو می آفرید … جفت هر کس رو باهاش می آفرید … تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها … به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…

این ارسال را بازنشر کرده است.
maryam
maryam

عمریست نشسته ام پای لرز خربزه هایی که هیچوقت یادم نمی آید کی؟! خوردمشان…

maryam
maryam

دلامون بزرگه تنگش نکنیم زندگی آسونه سختش نکنیم رفاقت قشنگه ترکش نکنیم...

maryam
maryam

قلب من جایگاه رفیقی است که شقایق ها حسرت آن را می خورند

maryam
maryam

زیاد خوب نباش … زیاد دم دست هم نباش … زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی … آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند … زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

maryam
maryam

هر جا که می بینم نوشته است : ” خواستن توانستن است ” آتش می گیرم ! یعنی او نخواست که نشد ؟!

maryam
maryam

من مثل بادکنکی به دست کودکی هرجا می روی با یک نخ به تو وصلم نخ را قطع کنی ، میروم پیش خدا !

maryam
maryam

کوتاه ترین قصه ی دنیا : رفت … !

maryam
maryam

عُمریســـت در شــبِ چشم‌هـــات گیر انداخته‌ای دلــم را حالا پَرَم می‌دهـــی که برو؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
maryam
maryam

قرعه کشی تمام شد . . . تو به اسم دیگری درآمدی . . . تقدیر جای خود . . . اما لااقل اسم مرا هم در کیسه ات می انداختی!

maryam
maryam

فکــر می کــردم در قلب تــ ـــ ـــو محکومم به حبــس ابد !! به یکبــاره جــا خــوردم … وقـــتی زندان بان برســـرم فریاد زد: هــی.. تــو آزادیـــــ! . و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد