بعضی ها را هرچقدر هـم که بــــخواهی، "تــــــــــــــــــمام" نـــــــــــــــــــــمی شوند … !!! هــــــــــمش به آغــــــــــوششان بــــــــــدهکار میمانی ! حضورشان"گــــــــــــــــرم" است ؛ سکوتشان خالی مــــــــــیکند دل ِآدم را … آرامش ِ صـــــــــــــــــــــدایشان را کــــــــــــــــــــم می آوری ! هر دم هر لحظه "کـــــــــــــــــم" مـــــــی آوریشان … و اینجا مـــــــــــــــــــــــن کـــــــــــــــــم دارمـــــــــــــت ... #مرد-من
یهویی دلم گرفت...راستش دلگیرم از بی محلی و بی توجهی. دلم میخواد همونطور که به اطرافیانم اهمیت میدم همون اندازه هم برای اونا مهم باشم اما هیچوقت اینطور نبوده...
می دانی
این روزها
عجیب طعم ِ تلخ ِ تنهایی را می چشم
تو که نیستی
خاطره هایت مدام و بی وقفه در من تکرار می شوند
و هی یادآور ِ نبودن های تو می شوند
و هر بار من
بیشتر دلم برایت تنگ می شود ..
در این شهر هنوز کسانی هستند که وقتی از روبرو می آیند چهره شان در هم نیست و چین بر پیشانی ندارند و چشمانشان را هم پشت سیاهی شیشه عینک مخفی نکرده اند ...
چشم در چشم که می شوند لبخندی تحویلت می دهند ... و چه خوب می شود وقتی آرامش را در صورتشان می بینی هرچند ممکن است در دلشان آشوبی باشد ولی شادی ظاهرشان را از دیگران دریغ نمی کنند ...
مصیبت بالا تا پائین این شهر را فرا گرفته و انگار ارو
احی سرگردان صبح به صبح از خانه ها بیرون می آیند و شب نشده دوباره می خزند داخل لانه هایشان و چه خوش می شود وقتی بین این ارواح سرگردان کسی را ببینی که هنوز لبخند می زند ...
چه خوب می شد اگر همدیگر را می دیدیم و لبخندی می زدیم . چه انرژی سرشاری هست در این لبخند ... زنی را می دیدی و بدون هیچ نیتی به او می گفتی : شما امروز زیباتر شده اید و او هم لبخندی می زد و یا مردی را می دیدی و می گفتی : امروز از همیشه برازنده ترید و ...
ایکاش در شهر من هیچکس گوشه خالی صندلی اتوبوس را انتخاب نمی کرد ، ایکاش در پیاده رو ها آدمها به همدیگر لبخند می زدند و ایکاش ...
همین خوب است
همین بارانی که نمی بارد
همین سکوت ماسیده بر شب
همین احساس ریخته بر پوست تنهایی
همین آغوش های بی صاحب
همین بوسه های بی منت
و کودکی که نمی فهمد چرا
و تاب می خورد
همین خوب است.