روزی موسی *تورات* می خواند...!! شخصی از شوق پیراهن خود را پاره کرد...!! موسی پرسید...!! چه می کند...!! گفتند:...!! از شوق پیراهن بر تن پاره می کند...!! موسی گفت:...!! به او بگویید...!! از سر شوق عشق دل را پاره کند...!! نه پیراهن را...!!90.10.26
@✔کتــ☾ــے ... روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حركت بود . در يك صندلي پيرمرد چروكيده اي نشسته بود كه يك دسته بزرگ از گلهاي تازه در دست داشت. در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود كه چشمهايش دايماً به دسته گل دوخته شده بود . زمان آن بود كه پيرمرد پياده شود. او بطور ناگهاني ، دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد : « من مي توانم ببينم كه عاشق اين گلها شده اي و فكر مي كنم همسرم هم دوست دارد كه اين ها مال تو باشند ، من به او خواهم گفت كه گل هايش را به تو هديه داده ام.» دخترك گلها را با خوشحالي پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از اتوبوس پياده شد و از دروازه كوچك گذشت و وارد يك قبرستان قديمي و كوچك شد.