از شما ميپُرسَم كه اِمروز به جهان ميآييد.
فردا چه پيشِ روي شماست؟
آيا ما را تكرار ميكنيد؟
بر جادههاي تَنگ سراشيب و خسته به تلخي،
جاي ديگران را ميسپريد؟
آيا از شما يكي- يا همه- بنبَست را ميبينيد؟
و زمان را كه ميگُذَرد؟
آيا به پُشتِ سر مينگَريد؟
به رَهِ سخت آمده و ميان بُري مييابيد؟
ما خويش را نميبخشيم-ما درجازَدِگان— ما قربانيانِ خُوديم؛
امّا آيا فردا روزِ بهتري است؟
از شما ميپُرسَم/ كه اِمروز به جهان ميآييد ... !
@✔کتــ☾ــے ... خدایا شاید مرا دیگر فردایی نباشد. پس امروز را به من ببخش تا آنرا در هوای تو سر کنم. شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از آن تو بدانم که تو مرا برای خود آفریدی زندگی را با نگاهی بمن آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با صداقت بمن گفتی دنیا بی مهر است . تو از وفای جهان دیگری گفتی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا شکست ودرملک تو از غیرتو بی نیاز گشتم ای آنکه تولدم را بمن بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت بریزم