✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
خاك جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟ باز كن پنجره را و بهاران را باور كن
✔کتــ☾ــے ...
بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی، دیوارهایی به دورم ساخته اند، ضخیم و بلند. و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم. نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم: این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد - که من بیرون، چه اندازه کار داشتم. وقتی این دیوارها را می ساختند، چگونه ممکن بود متوجه نشوم! اما هیچوقت از آنانی که می ساختند، حتی صدایی نشنیدم. چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند
✔کتــ☾ــے ...
زنده ام مثل بچه ای ترسو که خودش را به خواب… می فهمی؟ مثل یک جفت پای آویزان در تکان طناب، می فهمی؟
✔کتــ☾ــے ...
نمي دانم اين قرن ها كه من نيستم چه كسي نوازشت ميكند... چه كسي دست هايت را ميگيرد و ميفشارد ؟ چه كسي بوسه ميزند صورتت را تا خستگي ها رهايت كنند؟ چه كسي محو چشمهاي تو مي شود تا بداهه نوازي كني عشق را... چه كسي تو را در آغوش ميگيرد آنقدر عميق كه حل شود در وجود تو؟ دلم تنگ است اين قرن ها...
✔کتــ☾ــے ...
برو ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت..
به من و سادگیم خندیدی!!!
به من و عشقی پاک,
که پر از یاد تو بود
و به این قلب یتیم,
که خیالم میگفت
,تا ابد مال تو بود......
تو برو تا راحت تر....
تکه های دل خود را ارام...
سر هم بند زنم . . .