✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
خدایی داشتم امّا به تدبیرش رها کردم ولیای کاش تقدیرت ز تدبیرت جدا باشد حقیقت را نمیخواهم چنین بی رحم و جان فرسا مگر موهومِ بی پایان دلت را غمزدا باشد کسی باید مگر باشد؟! کسی نابوده؟! نا ممکن؟! که تا چون کوهِ پا برجا صِدایت را صَدا باشد خدایی تا بدو گویم مصیبتهای میهن کش؟! خدایی تا مگر خفقان خلقت را ندا باشد نهان وامی دهم خود را، چون طفلی خُرد میخواهم "به گردابی چنین هائل" خدایم ناخدا باشد دریغا بودنش افسانهای کودک فریبندست خبر خود هیچ میباشد، چه حاجت مبتدا باشد؟ رها گشتی ز زنجیرش زبان در کش دگر پویا! رهایی را خرد شاید یگانه مقتدا باشد
✔کتــ☾ــے ...
ای که میپرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست
✔کتــ☾ــے ...
تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی.