میان این همه هیاهو……. تو را کم دارم….. به آن ها بگو…. بگو... حال تو را این گونه با طعنه…….. از من نپرسند……. بگو که من خودم حال تو را.. هر روز… با التماس….. از حافظ می پرسم…..
"راستی خدا"…….. دلم هوای دیروز را کرده……… هوای روزهای کودکی را…….. دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم……….. آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد……… دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم……… الفبای زندگی را……….. میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند………… دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم……… آن را نچینم……….. دلم میخواهد …….. می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟……. راستی خدا!........ دلم فردا هوای امروز را می کند؟……….
این منم صدای آواز زنانگی تو!!!!!!!! . . . . وقتی که بیایی پیراهن گل داری می پوشم که مرا به شادمانی هفت سالگی ببرد به کوچه های کودکی و بادبادک و گرگم به هوا فارغ از تصمیم کبری فارغ از آنکه بابا نان داد یا نه....