✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
حس می كنم برای نبرد نیامدم شوق دیدارت مرا به اینجا آورد خطی كه به تو می رسد ومن زائر چشمانت ! خاكریزها را یكی یكی می گذارم تا به تو برسم یا «أبا عبدالله علیه السلام » دستم به دامنت...
✔کتــ☾ــے ...
از هزاران زنی که فردا پیاده میشوند از قطار
یکی زیبا
و مابقی مسافرند.
✔کتــ☾ــے ...
شاید! شعر همین است که من عاشق تو باشم و تو! با هر که میخواهی
✔کتــ☾ــے ...
«بدرود» را نگفته برای سلام تو از اولین دقیقه دلم تنگ میشود.
✔کتــ☾ــے ...
هر زمستان دانه پاشیدم به روی برفها هیچ گنجشکی نیامد ،هیچ کس پیدا نشد ...
✔کتــ☾ــے ...
می دانم هر از گاهی دلت تنگ می شود. همان دل های بزرگی که جای من در آن است، آن قدر تنگ می شود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم.
هنوز خدایت همان خداست!
هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
می دانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و می دانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...برای همیشه!
چون هر وقت گریه می کنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.