وقتی می ری وبلاگت و 25 تا سطر می نوسی اخرشم پشیمون میشی از ارسال ... و تصمیم میگیری ی راست بری تو تختت و حرفات رو فقط گریه کنی ... شاید اینطوری بهتر باشه
آمد روبه رویم ایستاد. چشم هایش را بست. بعد پلکش را آرام باز کرد و به بالا نگاه کرد. سفیدی چشم هایش از سفیدی برف ها یک دست تر و سبک تر بود. بعد سیاهی چشم هایش را دوخت به من. گفت دوستم داری هنوز؟ گفتم همیشه دوستت داشته ام. گفت: فقط و فقط مرا دوست داری؟ گفتم: فقط و فقط تو را دوست دارم. گفت: دروغ می گویی! گفتم: راست می گویی! آن وقت راهش را کشید و رفت. حالا من ایستاده ام اینجا. منتظر دختری که درک کند یک عاشق دوست ندارد هرگز روی حرف معشوقش حرفی بزند . این مساله ی خیلی مهمی است که دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند. عاشقی که دوست دارد وقتی معشوقش می گوید دروغ می گویی، دروغ گفته باشد!
این دخترایی که بعد ازدواج هم سر و گوششون میجنبه رو چیکار کنیم؟ یه کوره آدم سوزی درت کنیم بندازیمشون توش؟ ... رفیقم بعد یک سال و نیم عقد کردن جدا شده! دختره با همه بوده حتی بعد ازدواج چی بگم من خوب؟