دیشب واکنشی از یه دوست دیدم که ذهنمو خیلی مشغول کرد...... امروز وقتی میون صفحه های یه کتاب جدید میگشتم و به رسم بچگی کتابمو می بوییدم، همه این افکار به ذهنم خطور کرد . . . . . . . . . . . . به نام دانایی . . . . بو می کشم . . . . بو می کشد . . . . سرم را میان ورقهای کتابم می برم . . . . سرش را میان دستهایش که سیگاری میان انگشت دارد میبرد . . . . من از عطر کتاب، از جوانه های دیروز درختی که زندگی می بخشید مست می شوم . . . . او در فراموشی دود سیگارش غرق می شود . . . . من... او ... و باز هم من و باز او . . . . با خود می گویم اگر افکارمان جوانه می زد هنوز بوی کهنه جوانه های درختانی که امروز صفحه صفحه بر باورهایمان جوانه ای تازه می زنند و میوه دانایی می دهند را می فهمیدیم . . . . چه شد که من عطر کتاب را، بوی جوانه زدن را می بویم و آن جوانک طعم نخ سیگارش را، بوی دود سوختن را؟ . . . . . . . . کاش آن اتفاق نیافتاده بود که امروز به فکر فرو روم و این دو را، هر دو را، یکجا و در کنار هم، در طاقچه فکرم بگذارم . . . . این کجا و آن کجا
ما فقط ی ِ گروه داشتیم اسمش #دیوووونه خونه بود #من بودم ُ @هسツی و @./ DoostDar ./ و @رضـــی و @دریـــا و @MaTINGSM ولی هیچ وقت از کسی حرف نزدیم مشغولِ دیوونه بازی خودمون بودیم ... هیچ وخت هم کسی رو تشویق نکردم که گروهی تشکیل بدیم واسه طعنه زدن به دیگران ... پروفایل ِ من هست مال ِ دوستامم هست برید ببینید ... چرا باید ادمو متهم به چیزی کنن که اصن وجود خارجی نداره ... چرا بجایی به دست اوردن دل دیگران باید دلشون رو بشکنیم ...