✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
من خدا را دارم
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت
هر کجا ترسیدی
از سفر لرزیدی
تو بگو از ته دل:
من خدا را دارم
من و سازم چندیست که فقط با اوییم
✔کتــ☾ــے ...
من چقد خوشبختم که به او دل دادم بی هراس و تردید ، باورش می دارم چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد گله هایی می کرد که توانم کم کرد دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد آن همه شادابی ، از وجودش دست شست نا امیدی و درد ، روح او را آشفت گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی یعنی او تا این حد به دل من دل بست که به روی هر کس راه عشقش را بست حاصل این دوری ، باور قلبم بود قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود
✔کتــ☾ــے ...
از دستان من نياموختي كه من براي خوشبختي تو چهقدر ناتوانم. من خواستم با ابيات پراكندهي شعر تو را خوشبخت كنم آسمان هم نميتوانست ما را تسلي دهد خوشبختي را من هميشه به پايان هفته به پايان ماه و به پايان سال موكول ميكردم هفته پايان مييافت ماه پايان مييافت سال پايان مييافت هنوز در آستانهي در در كوچه بوديم، پيوسته ساعت را نگاه ميكردم كه كسي خوشبختي و جامهاي نو ارمغان بياورد. روزها چه سنگدل بر ما ميگذشت ما با سنگدلي خويش را در آينه نگاه ميكرديم چه فرسوده و پير شده بوديم ميخواستيم با دانههاي بادام و خاكسترهاي سرد كه از شب مانده بود خود را تسلي دهيم هميشه در هراس بوديم كسي در خانهي ما را بزند و ما در خواب باشيم، چهقدر ميتوانستيم بيدار باشيم. يك شب پاييزي كه بادهاي پاييزي همهي برگهاي درختان را بر زمين ريختند به زير برگها رفتيم و براي هميشه خوابيديم...
✔کتــ☾ــے ...
نـــــمی خواهم به جز من دوست دار دیگری باشی برای لحـــــــظه ای حتی کنار دیگری باشی نـــــمی خواهم صفای خـنـــد ات را دیگری بیند نـــــــمی خواهم کـــسی نامش به لبهای تو بشیند نــــــــمی خواهم کسی نـــــامش به لبــــــهای تو بنشیند نــــــمی خواهم به جز من بگیرد دســـتـت تو دســــتی نــــمی خواهم کــسی یارت شود در این راه هستی نــــــــمی خواهم میان ما جدایی سایه اندازد نــــــمی خواهم خیال دیگری بنیان عـــشــق مااندازد
✔کتــ☾ــے ...
تو از کنار قلب من ساده گذر کن خدا باهام بهم زده، ازم حذر کن دست منو گرفته بود، ازش گذشتم جاده به انتها رسید من بر نگشتم می خوام خدا خدا کنم، تو جای من شو صدای من نمی رسه، صدای من شو چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه نگو نگو نمی رسم، طاقت موندنم کمه ببین مسیر آخرم چشم های بارون زدمه نگو نگو نمی رسم طاقت موندنم کمه ببین مسیر آخرم چشم های بارون زدمه چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه گریه ی دل شکسته ها چقدر می ارزه؟
✔کتــ☾ــے ...
به روي زندگي دو خط زرد مي كشم و چشم عاشق تو را كه گريه كرد مي كشم تو رفتي و بدون تو كسي نگفت با خودش كه من بدون چشم تو چقدر درد مي كشم
✔کتــ☾ــے ...
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال من همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها گره افتاد در كارم به خودكرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
✔کتــ☾ــے ...
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود ومن چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو کنار این قطار ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام