✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
چه با شوق میخوانم چشمانت را...........
✔کتــ☾ــے ...
آغوش خواستم... گفت : ممنوع است بوسه خواستم... گفت : ممنوع است نگاه خواستم... گفت: ممنوع است نفس خواستم... گفت : ممنوع است حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه با یک بطری پر از گلاب آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه سنگ سرد مزارم را وچه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده نگاه می کند ودر حسرت نفس های از دست رفته به آرامی اشک می ریزد.