خوابم میادیه ذره راه رفته رو باید رفت هیچکی نیست بگه خانومم عزیزم برو لالا....شبی که بغل و بوس و شببخیر گلم نباشه کپه مرگه اره دیگه چه کنیم دنیاست... حالا بگو نخوررررررررر
دست خودت نیست ، زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی دست ِ خودت نیست ، زن که باشی گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش ...لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد ! دست خودت نیست ، زن که باشی گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی و قناعت می کنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد دست ِخودت نیست ، زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی! #کتی
زنی را می شناسم که آنقدر ها هم دور از چشم نيست زنی که تمام روزهای بی حوصلگیش جمله خلاصه شدند در شوقی محکوم به مرگ! زن که باشي درد که داشته باشي عاشق که باشي عاشقیت گناه هم که باشد!!!! آنوقت محکومی به مرگ! و مرگ تنها طناب دار نيست...یا سنگسار مرگ همین لحظه های دلتنگی ست که گلوی دوستت دارم ها را می فشارد مرگ همین بغضهای نیمه شبان است که درد را هجی می کنند زن که باشي تنها هم که باشي عاشق هم که باشي... دست خودت نيست...خواهی نخواهی درد می کشی