✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
گفتم شبی به مهدی بردی دلم ز دستم من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم گفتا چه کار بهتر از انتظار جانان من راه وصل خود را بر روی تو نبستم گفتم دلم ندارد بی تو قرار و آرام من عقده ی دلم را امشب دگر گسستم گفتا حجاب وصلت باشد هوای نفست گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم گفتم ببخش جرمم ای رحمت الهی شرمنده تو بودم شرمنده تو هستم گفتا هزار نوبت از جرم تو گذشتم اعمال تو بدیدم چشمان خود ببستم اما مباش نومید از خانه امیدم من کی دل محب شرمنده را شکستم؟ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
✔کتــ☾ــے ...
اگر دعای من امشب به آسمان برسد گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی! مگر ز تو به تن مردهام توان برسد غمم ز دوری یار است، یار گمشدهام چه میشود خبر از یار بی نشان برسد؟ چه میشود كه بیاید سوار مشرقیام و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟ پر از لطافت گل میشود نسیم چمن اگر به فصل خزان یار مهربان برسد گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!
✔کتــ☾ــے ...
نمی دانم تا چند سطر و صفحه پر میشود از واژه ها، هر چقدر که باشد بی او، صفایی ندارد این نوشتن ها، خوب می دانم هر گونه تغزلی بی غزل وجود او، نه مطلعی دارد، نه مَخلصی! نه آغازی دارد نه پایانی
✔کتــ☾ــے ...
آن قدر چشم به آسمان دوخته ا م
که دیگر ستاره ها هم چشم به راهی ام می کنند!
اما من به دنبال تکه ابری هستم که بیاید و بر من ببارد!
آب می خواهد این دل خشکی زده، باران می طلبد این صحرای وجود!
✔کتــ☾ــے ...
خواب می دیدم که در بیداریم در مسیر کاروانی جاریم کاروانی بی سر و بی سر پرست غل به گردن- خشک لب - تاول بدست کاروان از بس که آتش دیده بود اشک در چشمانشان خشکیده بود در کوچه پس کوچه های کفر زده شام کاروانی از نور در حرکت است بانویی در دل محمل ودختری در آغوشش. حتی نگاه خسته اش هنوز به پیکرهای بی جان و سوخته از هجوم تازیانه جان میبخشد چه صبورانه دراین شامگاه زندگا نیش پای بر شام نهاده ونگاه غمزده اش بر دخترکان و حریم حسینش نگران است.
✔کتــ☾ــے ...
در غروب چندمین سال طلوع دردها
می رسی از راه، فانوس دل شبگردها!
بی حضور آبی ات، ای تک سوار سبز پوش!
کوفه کوفه بی وفایی دیدم از نامردها
با توام موعود چشمان غزل بارانی ام
پاک کن از وسعت آیینه هامان گردها
مثل یک خورشید پاییز پر از بغض غروب
نور می پاشی سر دلمرده ها، دلسردها
تا طلوع روشنای چشم های ابری ات
چشم بر هم می گذارم بر عبور دردها
✔کتــ☾ــے ...
تو ای صفای ضمیرم! چرا نمی آیی؟ چرا بهانه نگیرم؟ چرا نمی آیی؟ ................................. اگر حجاب ظهورت وجود تار من است خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟ ................................. تو امر کن سر خود را بدست می گیرم ببین چقدر دلیرم چرا نمی آیی؟ ................................. میان خلقت من با گل تو رابطه ای است من از تراب غدیرم، چرا نمی آیی؟ ................................. هوای دیدن سرداب غیبتت دارم به این رواق اسیرم، چرا نمی آیی؟ ................................. اگر چه نیست مرا قوتی چنان گردو به صرف نان و پنیرم چرا نمی آیی؟
✔کتــ☾ــے ...
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن / شرط اول قدم آن است که مجنون باشي
✔کتــ☾ــے ...
پاي من خسته از اين رفتن بود / قصه ام قصه ي دل کندن بود دل که دادم به يارم ديدم / راهش افسوس جدا از من بود