✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
اندیشه ات را با که می پرورانی؟ خوش به حالش... اما همین بس که دوستت دارم تا آخرین نفس وجودم... مثل امروز تا ته فردا...
✔کتــ☾ــے ...
صدای پاییز از دور به گوش میرسدبا خش خش برگهای خشک زیر پا ... و با صدای شکستن دلی زیر نگاهی سرد... ویا با صدای گریه عاشقی زیر درختی پیر... آری این صداها مقدمه ای است برای مردن!!! مردنی برای بهار... بهاری پس از زمستان...
✔کتــ☾ــے ...
آخرین تماشایت را پلک نخواهم زد... مبادا تصویرت در چشمانم آواره شود!!!
هذيان با آيينه
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام...
شب خاموش...
راه آسمانها باز...
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می بافند کولی های جادو گیسوی شب را
همانجاها که شبها در رواق کهکشانها عود می سوزند
همانجاها که اخترها به بام قصرها مشعل می افروزند
همانجاها که رهبانان معبرهای ظلمت نیل می سایند
همانجا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون زیر رویایی
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست
همین فردا،همین فردا...
✔کتــ☾ــے ...
منو باخنده صداکن...خنده هاتو دوس دارم.....