وقتی همه باورهات یهو آوار میشن رو سرت، حس ضعف مفرط تو بند بند وجودت بجای خون جریان پیدا میکنه، وقتی باز با ناباوری پشت سرتو نگاه میکنی، فقط یه چیزو میدونی...اینکه آخرش میگی عیبی نداره...رهگذر
گم شده ام میان انبوه تو… جان بدهم برهمه سو ، کوی تو
رفته چنان ز آغوش من … از همه تن، از همه جا، بوی تو
مدهوشم و حیران زده روزگار … برده مرا، سلسله موی تو
من چه کنم در پس این انتظار… خاک رهت گشته ام، تربتی از، روی تو
وقتي ساقه ي باريک و تکيده ي گندم......! در وزش باد صبحگاهي....! عاشقانه مي رقصيد.....! مترسک...........! به داس تيز مزرعه دار مي انديشيد........! آهاي مترسک حواست کجاست.....................؟ کلاغ گندم را به منقار گرفت و برد....!