تکیه گاه امن بودن باتوباشم نفسی تازه میگیرم............. #خاتون قصه تنهایی من بی تو ای رویای همیشگی سخته تا پایان راه بی تو سرودن برای پیوستگی های زندگی......حالا تو ....این تنهایی هدیه حضورتوست.....تو شدی سنگ صبور زندگی همه ارامش من از وجود توست.... #خاتون_قصه_تنهایی
یادمه وقتی بچه بودم بابا تاکید میکرد: ما سر پیچ تاریخ بدنیا اومدیم! همیشه هم اوضاع به مانند این بود: یک فرمان، و چرخیدن دور میدان. حالا از اینها بگذریم، تازه فهمیدم که خوب یا بد، از اون پیچی که بابا میگفت مدت زیادیه رد شدیم، رسیدیم به دورهی آخرالزمان یا حداقل نزدیکاشیم!
تا یه لحظه میای روی بالکن، حداقل امر یک زن بیحجاب روی بالکن روبرو باید ببینی که زل زده به خونههای اطراف، حداکثرشم اینه که شخص لطف کرده باشه و حداقل پیراهن آستین کوتاه پوشیده باشه! بهرحال جهت تشخیص بد و یا خوب ماجرا عرض نکردم، چون نظر بنده اهمیتی برای جمع نداره، صلاح کار خویش هم خسروان دانند، اما گاهی فکر میکنم یه سری چیزها به کل فراموش شدن ...
جان هیچ و جسد هیچ ونفس هیچ وبقا هیچ / ای هستی توننگ عدم تا بهکجا هیچ ؟ / منزل عدم و جاده نفس ما همه رهرو / رنج عبثی میکشد این قافله با هیچ ... !/ [بیدل دهلوی]