گاهی مجبوری احساستو از نطفه خفه کنی ... و حتی واسه اینکه مطمئن شی این اتفاق افتاده به بودن های بی ثمر رضایت بدی... حتی شده فقط واسه خاطر یه درمان موقتی! همون انتخاب بد از بدتر شاید: )
عزیییزم خدا نکنه:*
چیزی نیس...فقط. میدونی هر وقت مشکل و دلتنگی میاد همشون با هم میان هرچند الان مرحله ی بحرانیو پشت سر گذاشتمو کم نیاوردم ولی ذهنم خیلی خستس
همیشه رایحه های مختلف واسم تداعی کننده ی عینِ اون موقعیت و احساسیه که قبلا وقتی بازم اون رایحه بهم رسیده اتفاق افتاده... مثلا الان که مرباهای به مامان روی گازه و بوش تا اتاق من میاد... حس خوابالودگی شدی و ضعف و سستی اومده سراغم... آخه دفعه ی پیش که مربا میپخت من سرما خورده بودم...