@aynor برایت با احساسم دو بال ساختم ... این شد که تو آسمانی شدی ! شاید به همین دلیل باشد که حالا هرچه روی نوک انگشت های پایم می ایستم تا دستم به تو برسد ... نمی رسد ...!
@یک آقایِ مثلا نویسنده آمدم امشب به میخانه تمنایت کنم من نمیخواهم،بیا ساقی تماشایت کنم بیقرارم ساقی از میخانه بیرونم مکن کرده ام می را بهانه تا تماشایت کنم . . .
@آقـا اَمـیـن کاشکی یک ساعت زمان داشتم ! آنوقت هر وقت دلم می خواست زمان را نگه می داشتم ... یا به عقب برمی گشتم ... اما واقعیت این است که ثانیه ها می گذرند ... و همه چیز را با خود می برند ! فرصت ها را ، خاطره ها را ... ولی یک چیز را یادشان می رود که ببرند ... یاد تو را از قلبم و ذهنم ...!
@♪♫♪ یــا ســ C ـــی ♪♫♪ روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند. کسی نه شاخه گلی می آورد نه برایش می خندیدند و نه می گریستند. وقتی رفت همه آمدند برایش دسته گل آوردند سیاه پوشیدند و برای رفتنش گریستند شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود