✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
لبخند بزن و بی تفاوت بگذر کسی قدر اشکاتو نمیدونه....کسی بهت فکر نمیکنه کسی به یادت نیست کسی کنارت نیست هیچی مال تو نیست...اخرش تنهاییم
✔کتــ☾ــے ...
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که میدیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش به جز اندیشه عشق و وفا، معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم. عجی صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم... چرا من جای او باشم ؟ همان بهتر که او بر جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم ؟ عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !
✔کتــ☾ــے ...
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم به عرض کبریایی، با همه صبر خدایی تا که میدیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد !
✔کتــ☾ــے ...
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین زمین و آسمان را واژگون، مستانه میکردم . عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نه طاعت میپذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگر ها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان سبحه صد دانه میکردم.
✔کتــ☾ــے ...
عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یک دگر ویرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم که در همسایه ها صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم
✔کتــ☾ــے ...
دلتنگي براي تو را دوست ندارم احساس سرد و تنهايي...
✔کتــ☾ــے ...
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد برای اینکه بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت: "یک با یک برابر هست" از میان شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد ... به آرامی سخن سر داد: تساوی، اشتباهی فاحش و محض است! نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت معلم مات بر جا ماند و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت! معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود... و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنگه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت، بالا بود؟ وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟!!! این تساوی زیر و رو می شد!!
✔کتــ☾ــے ...
واقعیت اینه...توکه انکار نمیکنی دلم میلرزه ...بی خیال شو