✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
آغوش خواستم... گفت : ممنوع است بوسه خواستم... گفت : ممنوع است نگاه خواستم... گفت: ممنوع است نفس خواستم... گفت : ممنوع است حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه با یک بطری پر از گلاب آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه سنگ سرد مزارم را وچه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده نگاه می کند ودر حسرت نفس های از دست رفته به آرامی اشک می ریزد.
✔کتــ☾ــے ...
عشقم نثار کسی است که با دستپاچگی در جادهها از من سبقت میگیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتاده است، کمی پول بیشتری میدهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت میروم و سعی میکنم به آن محیط عشق ببرم. در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشیدن عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی میکنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.
✔کتــ☾ــے ...
تو چه دانی که پس هر نگه ساده من چه جنونی، چه نیازی، چه غمیست یا نگه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد چه عذاب و ستمی است .......