@dariush کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم نان شادی ام را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم کیستی که من این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم!
@*محـمــدامـیـنــــــ * ديدی غزلی سرود؟.... عاشق شده بو..... انگار خودش نبود.... عاشق شده بود..... افتاد.شکست.... زير باران پوسيد... آدم که نکشته بود ..... عاشق شده بود.
@melodi وقتی یه پرنده و توی قفس زندانی میکنی دیگه زندگیش مثل قبل نیست. هر روزش براش یه روزمرگی میشه، کم کم پرواز و یادش میره و این آغاز مرگ تدریجی یک پرندس! هر چقدر هم که قفس بزرگ باشه میدونه دیگه آزاد نیست. و پروازِ بدون آزادی براش بی معنی...